
رفیقم شهید شد و من توی قطار... دو تا بچه کوچیک داشت و یک قلب که قبلا اشتیاق پریدنش رو دیده بودم به سختی خودم رو کنترل کردم و مدیون اشک هایم شدم خدا رو شکر که در گوشه ای خلوت ذکر او را گفتم و از خوشحالی او قلبم آرام گرفت ما با هم قرای داشتیم سید جواد جواب سلامی را قرار بود برایم بیاوری منتظر خواهم ایستاد......
ادامه مطلب
حدود هفت یا هشت ماهی بود که یه شهیدی رو انتخاب کرده بودم و در خاطرات او زندگی می کردم روزی چند ساعت درباره او می خواندم درباره او می شنیدم و ... چند روز پیش پیامی دیدم که فردی تولد آن شهید را تبریک گفته بود و با تعجب گفتم مگر امروز روز تولدشه! توی این مدت تنها چیزی که به آن فکر نکرده بودم این بود که بروم تاریخ تولدش را نگاه کنم برای اکثر شهدایی که زندگی شان را خوانده ام نیز همین گونه بود و انگار نمی خواهم انها را برای زمانی دیگر تصور کنم جز حال شاید نشانه بی توجهی باشد یا شاید هم نشانه ای برای توجه به سیره آنها در هر حال من با شهدا کمی کار دارم حتی اگر تاریخ و...
ادامه مطلب