
تقریبا هشت ماهی بود که مشغول پروژه ای بودم که اوایلش به شدت فراز و فرود احساسی داشت تا انجا که ظرف دلم رو به شیشه ای نازک بدل کرده بود آسمان شب به آن شهادت می دهد به نظرم برخی جاها نباید پوست کلفت بود این طوری طعم تازه ای از زندگی رو میشه چشید البته چون جز برای او نباید شکست تا در مسیر او بود خوب بود اما حیف که قلب سلیم را باید برد و تا لحظه آخر آن را نگه داشت در این بازه زمانی هر بار که تصمیمی محکم گرفتم شکسته شد تا شاید بهیاد بیارم که مولایم خدا را از شکستن عزم های راسخ شناخت یا شاید هم تکلیفی روشن برای دلم مشق کنم، می خواهی به نام تو باشد یا اودر این فر...
ادامه مطلب