خرید بک لینک

چند بار در مسیر او را دیدم

خیلی آرام گوشه ای می نشست و یک فرچه و قوطیِ کوچکی واکس روی کیسه ای، جلوی خود پهن می کرد

سرش را به زیر انداخته بود و ندیدم حتی یک بار به چشم رهگذری نگاه کند

گاهی هم وسایلش را در همان کیسه می گذاشت و قدم می زد

گاهی بعد از نماز صبح و گاهی هم نیمه شب

بر سر پل یا کنار مسیر عابر پیاده

به قد و قواره اش می خورد که بین 7 تا 9 سال داشته باشد اما سکناتش دو سه سالی او را بزرگتر نشان می داد خصوصا اینکه مانتو و مقنعه ای متین پوشیده بود

یاد مکالمات بی سرانجام خود و وجدانم افتادم در دفعات بسیاری که چشم هایم می خواست رنگ سادگی و صداقت را در چشم های دیگری ببیند

طنین «چشم هایِ صادقاش فروافتاده اند» و «دامن نزدن و نوعی از سبک زندگی» دوگانه ای بود که در نتیجه آن، همیشه وجدانم به کنار پرتاب می شد(هر چند بهتر آن است که بگویم نمی دانم وجدانم آن دیگری را کنار می زد یا آن دیگری وجدانم را، از بس که در هم تنیده بودند)

برای معدود دفعاتی با فردی همراه، از چشمهایش سخن گفتم

پرسیدم تو هم دیدی فروافتادگی آنها را

چکار باید کنیم در دفعات بسیاری از چنین وضعی

که بی معطلی گفت

در این دوره، چشم ها هم دروغ می گویند

آنها نیز از دنیا رنگ بازی به ارث برده اند

و این در حالی بود که میدیدم دستان او گره کرده نیست و در وقت نیاز، گسترده اند

نمی دانستم سوال های ذهنم را چگونه مهار کنم

با خود اندیشیدم که شاید زیارت از جانب او، قلب امام رئوف را بر هر دوی ما مهربان تر کند

یک سحرگاه

برای کودکان کار

برچسب: کودکان کار,کودکان کار و خیابان,کودکان کار در ایران,کودکان کار به انگلیسی,کودکان کار وخیابان در ایران,کودکان کارتن خواب,کودکان کار شعر,کودکان کار و خیابانی,کودکان کار مقاله,کودکان کار در ماه عسل, نویسنده: آتنا نیک‌فر تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 1:30

صفحه بندی