خرید بک لینک

بعد از چند ماه بالاخره پیداش کردم

الان جلوی در خونشون هستم

به ساعت که نگاه کردم کمی از ۶ گذشته بود

از طبرسی تا اینجا را پیاده آمدم و بارها به جملات بعد از سلامم فکر کردم

سلام حاج خانم من دوست پسرتون هستم

سلام حاج خانم چند دقیقه می تونم وقتتون رو بگیرم

اصلا حالا که دقیق فکر می کنم از سلام گذشته بود، به این فکر می کردم که بگویم با او چطور آشنا شدم

حالا که رسیده ام نمیدارنم بروم و دکمه زنگ را فشار بدم یا نه

ابوالفضل چند ماه هست که هربار که به بهشت رضا میروم یک کد می دهی از اینجا به بعدش هم با تو

همان طور که توانستی با یک جمله ااینچنین من را در کوچه های مشهد سرگردان کنی

با یک جمله هم می توانی این دوری را به پایان برسانی

نمی دانم چرا آن جمله بر مزارت نقش بسته بود

همان جمله ای که اکنون دیگر نیست

اصلا نمی دانم این جمله را برای تو نوشته بودند یا نه

آخر در چند مزار اطراف هم خطوطی نوشته بود اما لابد تو می خواستی با هم طرح رفاقت بریزیم که هر چند جمله از مزارت پاک شد اما هرگز از ذهنم پاک نشد

ابوالفضل جان ۱۸ سال دوری را نفهمیدم البته الان چند ماهش را فهمیده ام اما هنوز احساسم به عمق آن زمانی که حس آن کلمات به قلبم نفوذ می کرد نرسیده است

بالاخره زنگ راخواهم زد

منتظرم باش ابوالفضل...

برچسب: نویسنده: آتنا نیک‌فر تاريخ: يکشنبه 27 فروردين 1396 ساعت: 22:50

صفحه بندی