می خواستم ننویسم اما
بگذار نشانی از بی معرفتی خود در سیاهی روزگار بگذارم
یادم می آید که می گفتند آتش نشان ها جانشان را برای ما به خطر انداختند
باید بزرگ داششته شوند
یا مثلا شهدای مدافع حرم اگر نبودند باید در وطن می جنگیدیم
پس آنها برای ما رفتند
فلانی را باید قدر دانست چرا که قرار ست مملکت مان را بسازد
هنوز به ذهنمان نرسیده معدن چیان منفعتشان برای ما چه بود تا برای آنها هم بنویسیم
بخوانیم
و نقش بزنیم
همه چیز را بر محور منافعمان می چینیم
احتملا اگر پایش بیفتتد دوباره سطل های زباله آتش میزنیم و سربازان را آنقدر به ستون می کوبیم تا جمجه شان خرد شود و امدادگران را در شعله خشممان آتش خواهیم زد
شاید هم روزی در خیاببان ها زیر تابوت شهدایی را گرفته و اشک بریزیم
یا شاید خود را زیر بیرق سینه زنی قرار دهیم و نوحه بخوانیم
اما همیشه حواسمان هست که این مصلحت و منفعتی برایمان دارد یا نه
اگر در لحظه هم متوجه نباشیم در پستوهای ذهن و قلبمان هک کرده ایم تا مراقب باشیم حتی ناخدآگاه هم کاری نکنیم که یک وقت منعتی در انتهایش برایمان رقم نخورده باشد
برچسب:
نویسنده: آتنا نیکفر