خرید بک لینک

مبارز توی وبلاگش یه چالش راه انداخته که یک خاطره از نماز رو بیان کنن

خودشون هم یکی از نمازهاشون رو تعریف کردن اینجا

فکر می کنم 7 سالم بود یا کمی کمتر، هنوز مدرسه نمی رفتم

به خواهرم گفتم نماز خوندن یادم بده اما نداد

من هم وقتی رفته بود نماز بخونه گوش وایسادم و تمام حرف ها و حرکاتش رو حفظ کردم

و بعد خودم مشغول شدم

رکعت اول تمام و رسید به رکعت دوم

نمی دونم چرا داشتم دو رکعت می خوندم وسط روز، شاید ساعت 9 یا 10 بود

احتمالا چون اولین نماز بود به حساب نماز صبح گذاشته بودم

همه چی داشت خوب پیش میرفت که رسیدم به تشهد

هر چی فکر می کردم یادم نمی اومد

شاید 15 دقیقه همونطوری روی دو زانو نشسته بودم به مهر نگاه می کردم و فکر می کردم که کلمه اولش یادم بیاد

هی تو دلمم به خدا التماس می کردم یادم بیاد اما نمی اومد

که یه دفعه طاقتم تموم شد

همه هم توی اتاق بودن اما لامروتا هیشکی نمی اومد کمک گریه م در اومد منم از این اینکه گریه نمازم رو شکونده ناراحت بودم و یه دعوای حسابی تو خونه راه افتاد و همه رو متهم به نامردی می کردم

++

یه روز پیامبر رو به اصحابش کرد و گفت کی می تونه دو رکعت نماز بخونه و در اون به چیزی جز خدا فکر نکنه

کسی بلند نشد تا اینکه امام علی گفت من می خونم

قامت بست

نماز که تمام شد پیامبر بهش گفت خیر تو هم نتونستی فلان جای نماز فکرت رفت جای دیگه

+آره به این فکر کردم که آیا نماز خوبی برای خدا خوانده ام یا نه

خلاصه امام علی هم مردود شده بود تو امتحان پیامبر که یه دفعه جبرییل خودش رو به پیامبر رسوند با این پیام که نماز علی مورد قبول واقع شد چرا که حتی فکری که او کرد در راستای رضای خدا بود

++

درسته که نمی دونم معراج مومن در نماز چیه اما اگه در اون سن بودم و پیامبر خواسته اش رو مطرح می کرد من هم دستمو بلند می کردم اما الان!

++

نگاه به ذهن کودکی خیلی زیباست

البته تا قبل از راه افتادن چیزی به نام مدرسه :)

والا با اون 2030 شون

برچسب: نویسنده: آتنا نیک‌فر تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 6:21

صفحه بندی