می خواستم یک خاطره از جاده، ماه رمضان و پلیس بگذارم
اما حرف سه سال پیشِ آن خانم هنوز توی گوشم است
متن هایی که نمی نویسم بعضی هایشان بد قلق هستند و کلک شان در پستوهای ذهن آدم کنده نمی شود
یادم نمی آید آخر شب بود یا قبل از طلوع
فقط یادمه هوا تاریک بود که اون خانم و پسرش و به اندازه یکی دو نفر دیگر صدای پایی که همراهشان بود، از روبروی مان گذشتند
لابد پسر بچه من را دید که نشسته ام و پرسید اینجا چیه
که از مادرش (لابد) جواب شنید اینجا شهدای گمنام هستند
بعد انگار حرفی گلویش را گرفته و یا اینکه می خواهد خودش را در این فضا به تصویر بکشد و از طرفی نگران است که جوابی به خشک و خالی بودنِ اینجا شهدای گمنام است ذهن کنجکاو کودکش را به جایی ببرد که خود او نرفته؛
قبل از رفتن ذهن کودکش، خودش را به روبروی آن می رساند و می گوید البته من برای شهدا بیشتر از اماما ارزش قائلم چون اینها شهید شدند
و نمیدانم چرا صدایش کمی مضطرب شد و لرزش آب گلویش را احساس کردم
پی نوشت
اگر بامداد بود، کمی بعد صبح شد
اما اگر شب بود کمی تا رسیدن صبح باید انتظار می کشیدم
پی نوشت دو
حالا که این را نوشتم یاد 50 قدم پایین ترش هم افتادم که می ماند برای بعد
پی نوشت سوم
هر کاری میکنم همه کامنت های ورد با هم کپی نمیشن، برادر گوگل هم بی معرفتا این جور جاها دست ادمو نمی گیره
پی نوشت چهار
پی نوشت یک کمی چرت و پرت نویسیه جدیش نگیرید
برچسب:
نویسنده: آتنا نیکفر