دیگر دلی نمانده بود تا دلنوشته ای حاصل شود اما ضربات روضه خوان نگذاشت این دل سنگ بی تفاوت باشد
نمی دانم چه شد حماسه عباسی خواند و پس از قاسم راهی کوچه های بنی هاشم شد و به درب سوخته رسید
هیچ جزیی از بدنم دیگر متعلق به خودم نبود
دستمان از خشم به هم فشرده می شد
چشمانم دل به دریا زده بود
مشت گره کرده ام به زمین می خورد و اندیشه ام در پی امام جواد حرکت می کرد
آخر روزی خواهد رسید که تو را از خاک بیرون می کشیم و هزاران بار با آتش قلوبمان خواهیمت سوخت
بگذار چند صباحی پیروانت در حجاز و زیر بیرق های سیاه توحش جولان بدهند اما و تالله لاکیدن اصنامکم
برچسب: و تالله لاکیدن اصنامکم,
نویسنده: آتنا نیکفر