خرید بک لینک

امشب لحظاتی باران بارید

و من را شوق فرحوا بما انزل الله گرفت

دلم هوای شهیدان گمنام را کشید، شاید ذکر مادرشان او را هوایی کرده بود

آرام، آرام قدم زدم

سمت راستم، درست در امتداد پرچم ایران، در دل این رود به ظاهر آرام که در عمق خود همچون قلب من خروشی ناگفتنی دارد، شهدایی گمنام خفته اند

نمی دانم چرا در میان کارون آنها را دفن کرده اند، شاید آنها هم مثل سعید مرادی نه آبی بودند نه خاکی

نگاهم را از امتداد پرچم به روی آب برگرداندم

دوباره یاد باران امشب افتادم

اما اینبار به جای فرح، غم و حسرت بر قلبم حاکم شد

رحمت الهی لحظات استجابتی فراهم کرده بود و من دعای فرج نخواندم!

چطور از ذهنم خارج شد کلامی که فکر می کردم ملکه شده خواندنش در این لحظات

شاید او این بار نمی خواست من به یادش باشم

حتی به یاد او بودنش از همچون منی رنجش می داد

نکند این جمله را می خواند

انا نسیناکم کما نسیتم لقا یومکم

پناه می برم از روزی که یادش به ملاقات دلم نیاید

تا مطلع فجر بر تو سلام می فرستم

باشد این فراموشی بر من ببخشایی

برچسب: نویسنده: آتنا نیک‌فر تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 9:13

صفحه بندی