خرید بک لینک

داد میزد آی دزد. آی دزد

همه نگاه می کردن

پسر جوانی از کنار ما دوید

یه نگاه به من هم انداختیم

بگیریمش؟

بگیریم

چند ثانیه بعد یک متری او بودیم

پشت سرش را نگاه کرد

مرا که دید چشمانش حالت غریبی پیدا کرد

ایستاد

گفت به خدا من دزد نیستم

مچ دستش رو گرفتم

مشکلی نیست، میای کلانتری

آره بریم

هنوز حرفم تمام نشده بود که به جان او افتادند

و آخر سر هم پسری که معلوم نبود چه کاره ی آن دختر فریاد زن بود گوشی ۲۰ تومنی را از دست پسرک کشید و رفتند

صدای من هم به جایی بند نبود

قائله که خوابید مردی ظاهر الصلاح آمد و گفت چرا پسرک را گرفتی آن دو نفر تلکه اش کرده بودند

مغازه داران جوانتری هم به صحنه آمدند و حرف او را تایید کردند

قیافه اش حق به جانب و سرزنش گرانه بود

با خودم می گفتم کاش آدم تو داری نبودم و ظاهرالصلاحی اش را زیر چک هامیم می گرفتم که چرا تا الان لال بودی

امر به معروف و نهی از منکر پیشکش

سرزنش خارج از موقع و نق زدن های بعد از ماجرایت جبران آن نگاه پسرک می کند؟

نگاهی که انگار از اعتماد به ما پیدا کرده بود و نهایتا هم من و او را در خودمان فرو ریخت

نمی خواهم از خاطره گریزی به آبادانی کشور بزنم

خاطره ای در مردم شناسی بود

#خاطرات_اجباری_و_مقدس

برچسب: نویسنده: آتنا نیک‌فر تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 15:54

صفحه بندی