بعد از صلات صبح از مسافران رضا(ع)۱ خداحافظی کردم و به سمت خونه راه افتادم
توی راه چندتا خاکی پوش رو دیدم که یه سری نشون هم به جیب سمت چپشون وصل بود و یکی در میون از چفیفه های مد روز به گردنشون بود
داشتن یه شعری رو زمزمه می کردن که یهو یکی از وسطشون داد زد
منم یه مادرم!
یه کم فکر کردم خب تو تهش میشی پدر
اواخر فکرم کمی بلند بود و فکر کنم شنید میشی پدر ها!
یه کیلومتری رفتم و وقتی سوار تاکسی شدم با خودم فکر کردم
اینقدر شوق رفتن دارن که فرقی نمیکنه براشون بگن پدرن یا مادر
مهم اینه که خودشونو رو جای اون پسری تصور می کنن که می خواد بره
برچسب:
نویسنده: آتنا نیکفر