خرید بک لینک

گفت امشب بیا هیئت

گفتم خدا رو شکر که امشبمون تو هیئت میگذره اما

نمیدونم چرا هرچی به وقتش نزدیک تر میشدیم حس حضورش کمتر میشه

توی بازار بودم

اذان گفتن

داشتم با خودم ور می رفتم که الان برم یا یه تکه پا کارمو انجام بدم و نماز دوم خودمو برسونم

گفتم معلوم نیست قصه ما به کجا می کشه

حیفه

نمازو خوندم و رفتم

از قضا کارم تا ده طول کشید

گفتم خداشکر که نزد به سرم اول سراغ کارم برم اما

حس هیئت همچنان کمرنگ تر میشد

ماجراهای جالبی هم در بازار رخ داد اما فعلا مهم نیست چون حس هیئت کمرنگ تر می شد

رسیدم

سخنرانی تازه شروع شده بود

قراربو ۸و نیم باشه اما الان ده بود

داخل نرفتم و بیرون کنار رفیقم نشستم

روضه شد

باز هم نرفتم

اشک ها سرازیر شد

باز هم نرفتم

به آخر که داشت می رسید

رفتم تو و دست ها با سینه آشنا شد

الان که فکر می کنم

می بینم خیلی بیشتر از این باید مراقب بود

وقتی که چند قدمی در بازار حس هیئت را در آدم می کشد

مجالس گناه چه به روز آدم خواهد آورد

خدا رفیق خوب را از آدم نگیرد که در وانفسای بی حس و حالی به تو جان میبخشند

خدا رفیقی مثل امام رضا دهد تا در همه حال روحمان با نفسش تازه شود

بکاءالعیون و خشیة القلوب رحمة من الله

امام حسین علیه السلام

برچسب: نویسنده: آتنا نیک‌فر تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 9:31

صفحه بندی