خرید بک لینک

وضعش خیلی خراب بود

باید برای دیالیز می بردیمش

از وقتی که اومده بود اولین بار بود که قرار بود خارج بشه

اسلحه به دوش زدیم و حرکت

ماجرای این آدم خودش قصه مفصلیه خدا پدر ریاضیات رو عوض خیر بده که کلمه فاکتور گرفتن رو یادمون داد

رسیدیم بیمارستان

ملت مشغول کار خودشون شدن و من هم دنبال یه جا که بنشینم و خستگی سرپا بودن شب قبل رو از پاهام در بیارم

روی صندلی چرخدار نشستم، جای پای اون رو دادم بالا که یک دفعه خانمی گفت اونجا نشین

گفتم چرا

*ایشاالله همیشه تنت سالم باشه نشین توی این وضع دچار نشی

+هر چی قسمت باشه، با یه نشستن که اتفاقی نمی افته

یک دفعه زد زیر گریه

بلند شدم

رفتم نزدیک تختش و اسمش رو که روی شاسی نوشته بود خوندم

هم شهری بود و طایفه ها مون یه جورایی فامیل بودن

نمی دونم چه احساسی داشت که ناراحت شده بود از دیدن وضعیت من روی ویلچر اما هر چه که بود

با خودم فکر کردم

اذ الاغلال فی اعناقهم و السلاسل، یسحبون فی الحمیم ثم فی النار یسجرون

نمی دانم شاهدین ان روز چه احساسی خواهند داشت اما چنین وضعی را برمی تابند؟

پی نوشت:

#خاطرات-اجباری-و-مقدس

سه ماجرای توأمان بود که دو تاش به تیغ فاکتورگیری دچار شد

برچسب: نویسنده: آتنا نیک‌فر تاريخ: چهارشنبه 9 فروردين 1396 ساعت: 10:43

صفحه بندی