نزدیکای اذان صبح
با خودم گفتم بگذار تا فاصلمون نزدیکه یه سلام صبحگاهی هم در حرم بدیم
به نوعی قدر بدونیم فاصله دور روزهای قبل در سیدی رو (هر چند که محاسنی داشت؛ همین که آدرس می دادیم در دل خود به او می گفتم سیدی افدیک)
کجا بودیم؟
آهان در مسیر عابر پیاده
قبلش به خودم می گفتم حتما مسیر خلوته و چند دقیقه ای رو به حرم حرکت می کنم و چشم به گنبد و بارگاه می دوزم
اما زیاد به این امید نشد که دل خوش باشم
گفتم کاش رحمی به چشم های ما می کردند عابرین پیاده
الانی که نه وقت بازار است و نه گشت و گذار
استثنایی، پرانتزی ، چیزی برای این چشم ها باز کنند تا حداقل لحظاتی چند طهارت خود را حفظ کنند
گفتم اشکالی نداره
چند دقیقه دیگر در حرم درست می شود
که صد البته هیچ حریم مردانه ای در حرم یافت نمی شود حتی به وقت صلات، جز آنجایی که سهم تو تنها به اندازه کف پاهایت هستف و گاهی حتی آن هم نیست
راه کج کردم تا صحن غدیر را یافتم
گفتم چه خوب حداقل بعد از این گذرگاه های ذهنی که جسم را از تک و تا می اندازد، بهره ای از گل ببریم
که آن هم قسمت نشد اما شیرینی بیشتر از آن را حس کردم
از همان ابتدا که هنور خلوت بود
خانم ها، مردانه، حریم ما را حفظ کرده بودند
جمعیت که بیشتر شد متوجه شدم عمدتا عراقی هستن
گفتم خدا رو شکر، چرا که لااقل آنها همان گونه اند که انتظار داریم
و تا ساعتی بعد هم در صحن، چشم ها و قلبم را به هم گره زدم و خوب چلاندم تا اشک و آه از نهاد هر دو برخاست
دقایقی شرح نفس معیوبم را با زبان، امیر بیان به محضر خدای رحمان عرضه کردم و تحقق امیدم را خواستم
همان امیدی که قبلا آرزوی زنده بودنش را داشتم و به سلامت به بارگاه امام رئوف رساندم
برچسب: چشم هارا باید شست,چشمهایش,چشم های تو,چشم هایم,چشم های زیبا,چشمهایش شروع واقعه بود,چشم هایت,چشمهایم برای تو,
نویسنده: آتنا نیکفر