خیلی تنبل بود
نه تنها درس نمی خوندهیچ کار دیگه ای هم نمی کرد
یه روز یه پشه گیر داده بود بهش به زحمت به بغل دستیش گفت ردش می کنی
حتی زحمت رد کردن پشه رو هم به خودش نمی داد
موندم چطور تا مدرسه قدم برمی داشت
یه روز کفری شدم بهش گفتم فلانی ۱۵سال دیگه میبینمت گوشه خیابان نشستی، یه معتاد از تک و تا افتاده و من از دور یه سکه به سمت میندازم اما حتی نمیتونی اونو بگیری
۱۵ سال بعد یه نفر با یه ماشین لوکس جلوم ترمز زد
سلام آقای فلانی، من رومیشناسید
نه
من همون دانش آموزی ام که ۱۵ سال پیش گفتید سرنوشت اونجوری میشه
بعدا درباره جملاتتون فکر کردم واونجوری نشدم
امروز ۱۵ سال از زمانی که معلممون این خاطره رو برامون گفت میگذره
اون زمان می خواست بگه زندگی انسان از لحظه ای که تلاششو شروع کنه، آغاز میشه
من ۱۵ سال پیشم شاید باور نشه ماچطور می تونستیم از این همه خاطرات عبرت نگیریم
ما اکثر العبر و اقل الاعتبار
برچسب:
نویسنده: آتنا نیکفر